یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ ساعت 20:48 — شهربانوسادات —
گاهی دلم میخواهد بروم آن بالا و خدا را بغل کنم. آنقدر محکم که دیگر یادم برود دنیایی هم بوده و من از آنور ابرهای آن آمدهام. میخواهم از آن بالا تمام آدمهای ناب زندگیام را بشمارم و در جواب هرکدامشان، بوسهای بهاندازۀ یکشکوفه بکارم روی صورت ابری خدا. میخواهم بداند که خوب میدانم فقط او میتوانسته، بی طمع سایه و بار، اینهمه سدرةالمنتهی را نازل کند و بکارد در زمین حیات خاکیام. دلم لک زده برای یک احساس زمینی با خدای آسمان؛ برای حسی شبیه یک دیدار رودررو و بیپرده در باران... که من باشم، او باشد و بوی نم کاهگل خانۀ مادربرزگ.
چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ ساعت 1:5 — شهربانوسادات —
قبول نیست، خدا! وقت هبوط، باید کمی بیشتر مهلت میدادی تا چمدانم را خوب وارسی کنم. من حواسم نبود و نیمی از دلم جا ماند آن بالا.
حالا این پایین، روی زمین، این دلِ بیقرار و نیمه دارد خودش را به هر دری میزند تا جاماندهاش را روی خاک پیدا کند؛ اما... . انسان است و نسیان! و فقط تو میدانی پارۀ دیگرِ این دل در آغوش آبیِ مادرانۀ آسمانت آرم گرفته است.
- هی، دل کوچک و سربههوای من! اینجا زمین است و پُر از «من» و مین. آرام و قرار تو دیگر رفت تا همان روز و ساعت مقرر.
برچسب: قرار, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:53


باور کن یک «او» کم است برای دنیا. گاهی میخواهم خودخواه باشم و بگویم او فقط برای من باشد و بس؛ اما دلم نمیآید! باور کن دنیا هزارانهزار «او» را نیاز دارد تا از هم نپاشد؛ تا ایمانش به خوببودن را حفظ کند؛ تا هوای مهر را کم نیاورد و عمیق نفس بکشد.
به کدام قانون؟ به کدام محکمه؟ به کدام قاضی بگویم که او را باید در منشور و آینه تکثیر کرد تا بشود پایان خوشی برای دنیا نوشت؟!
برچسب: نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:53


کمکم دارد به سایتها و وبلاگها هم حسودیام میشود. فقط با چند خط، شبها در خلوتِ خیلیها جا دارند؛ اما من با هزار صفحۀ خوانده و نخوانده، لایق نگاهت نیستم که مرا ورق بزند. باید پاک شوم و دستی مرا بنویسد از نو.
برچسب: پاک, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:53
برچسب: تار, نویسنده: ساناز رستگار تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:53